امروز می روم مسافرت، فقط برای 3 روز، حالم اصلا خوب نیست، باز هم یک رویداد الکی خرابم کرده است. متاسفانه و باز هم متاسفانه، من واسه همه عالم و آدم شدم گوش، درد دلهای دوستان را می شنوم و تا جای ممکن همدردی می کنم، ولی خودم کسی را نمی یابم تا حرفم را بزنم، گاهی احساس می کنم تنهام، تنهای تنها و بی نهایت زودرنج، می گویند:می گذرد ، خودت را درگیر نکن. به روی چشم، شما راست می گویید، همه چیز می گذرد ولی به کدام شکل و محتوا؟
ایام تعطیلات هم به پایان رسید ، این روزها هم مانند روزهای دیگر آمد و رفت و به پایان خود رسید ، اگر حافظه خوبی داشته باشیم این روزها به یادمان خواهد ماند و اگر هم حافظه ای نه چندان قوی داشته باشیم ، همه یادها و یادگارها در این ایام فراموش می شوند. افسوس که چنین شود.
روزهایی که آمد و رفت ، حکایتی دیگر هم داشته ، حداقل آنکه برای من چنین بوده است. روایت ها را می نویسم تا بماند ، چه خوب باشند و یا بد. نمی تواند به حافظه قوی و یا ضعیف خود اطمینان داشته باشیم. مانند روزهایی دیگر ، مانند ماه های قبل و سال هایی که آمد و رفت. سال 85 را روبروی خود دارم. کارهایی که کردم و فعل هایی که انجام ندادم و قرار بود انجام دهم! نوشتن را بهتر می دانم ، تا اینکه به حافظه ی پایدار و ناپایدار با هزاران جابجایی حوادث رجوع کنم و خود را در زحمتی دوچندان غرق نمایم ؛ کاری بس بیهوده.
امسال ، تعطیلات حال و هوایی چندان نداشت ؛ البته یک روز رفتم جشن عروسی ، این یک مورد را بعد می گویم.
شاید از این نظر سال گذشته کمی بهتر بود ، سال قبل بعضی وقت ها و یا روزهایی که وقت داشتم سربه سربنده خدایی می گذاشتم! تعطیلات نوروز امسال ، بیشتر وقتم به مطالعه گذشت و نوشتن ، البته تایپ نکردن نوشته ها هم بوده. نزدیک به 40 صفحه را روی کاغذ نوشتم تا وبلاگ را اندکی تازه کنم ، نوشته ها همانگونه مانده است و سنگینی خود را به میز تحمیل می کنند. گاهی راحت می نویسم و گاه نه ، اما احساس می کنم هر چه می خوانم کمتر دستم به نوشتن می رود. خصوصا این روزها.
به هر روی ، تعطیلات امسال به پایان رسید و از میان 13 روز ، فقط یاد مانده است و بس. منتظر روزهای دیگر سال بمانیم ، که اگر هم نمانیم از راه می رسند ، می مانند و بعد از چند صباحی می روند و باز هم یادها می مانند و نه روزها.
------
متن بالا را دیشب دیدم ، به احتمال فراوان یک و یا دو روز بعد از پایان تعطیلات عید نوروز متن را تایپ کردم. هر چند از تاریخ نوشته گذشته است و ربطی به موضوعی خاص ندارد، با این حال در اینجا می گذارم.
چندی قبل حس و حال خاصی داشتم. نه خوب بودم و نه بد ، از آن حالت هایی که نمی توان گفت و یا نوشت ، یکجوری باید تجربه کنی تا بدانی. قابل تعریف و توضیح نیست. در همین میان به یاد ترانه های معین افتادم ، بیشتر قدیمی و نه جدید و به همین دلیل تمام آلبوم های قدیمی را یافتم و با حوصله گوش دادم. جای شما خالی ، عالی بود. صوصا ترانه سفر کردم ، با صدایی خوش می خواند:
سفر کردم که از یادم بری ، دیدم نمیشه
و یا در بخشی دیگر می خواند:
می ترسم ، بری تنهام بزاری
در میان تمام ترانه ها دو تا خیلی به گوشم خوش آمد، شاید بیش از ۵۰ بار گوش کردم و باز هم لذت بردم - یکی را گفتم و دیگری با ترانه ای با نام سایه است ، می خواند:
شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم
حرفهایی بود توی قلبم ،من نگفتم ،نتونستم
همان موقع فایل ها را در سایت بارگذاری کردم ولی فراموش کردم لینک را در وبلاگ قرار دهم تا امروز. امیدوارم از ترانه ها خوشتان بیاید. تا جایی که امکانش بود حجم فایل ها را کم کردم.
معین - سفر کردم|+|
معین - سایه|+|
چند روزی کار داشتم. راه اندازی یک شبکه محلی و اینترنت یک شرکت ، بعد کلی کار دیگر و اتفاقاتی کوچک و بزرگ مانند همیشه سبب شد نتوانم به وبلاگ خوب برسم. هر بار که قرار است کارهای خوبی را در وبلاگ انجام دهم اتفاقات زیادی رخ می دهد!
پایان یک حادثه عاطفی هم رخ داد که به سلامتی و خوبی و خوشی تمام شد! یعنی اینکه بنده چند روزی سربالایی می رفتم و الان در جاده کفی می رانم و دیگر دلنگرانی های گذشته را ندارم ، رابطه ام قطع شد. به هر روی این حادثه ها هم رنگ و بوی خودشان را دارند ، خواهی نخواهی پیش می آید و احساسات آدمی را دستخوش تغیراتی خواهد کرد. به هر روی گذشت و می گذرد.
قرار گذاشتم در این نوشته اندکی درباره نامه های نوشته شده بگویم ، نامه هایی که آخرینش در همین چند وقت قبل نوشته و ارسال شد.
گاهی وقت ها دوست دارم از چیزهایی بگویم که برایم رخ داده و من چیزی از آنها نگفته ام و حتی در دفترچه هایم نیز حرفی به میان نیاورده ام ؛ با آگاهی کامل اتفاق ها را نگفته ام ، هر چند بخشی از خودم بوده اند و ترس داشته ام یادم برود و فراموششان کنم ، اما با این حال ننوشته ام ، شاید به این خاطر که گمان نمی برم این یادها از یادم رود و به دست فراموشی سپرده شود ، بله ، فقط یاد انسان است که از یادش نمی رود.
اساس نوشتن نامه ها شاید ماندگار کردن روزهای دوستی بوده و یا چیزی بالاتر از آن ، شاید هم دلیلی دیگر داشته ، مثلا خودنمایی ، نشان دادن قدرت نوشتن و یا حرفی دیگر در میان بوده است ، اما نه ؛ آنچه به زبانم آمد و نوشتم و یا حرفهایی که می شد زد و زده نشد فقط برای ماندگار شدن بود و نه حرف و حدیث دیگر ، همه را نوشتم و با یک رنگی نوشتم و نه دو رنگی و یا چندین و چند رنگ.
تابستان سال گذشته ، فقط و فقط برای یک معذرت خواهی از یک رویداد پیش آمده نامه ای را نوشتم ، اول از همه اجازه گرفتم و بعد نامه را ارسال کردم. شانس هم آوردم ، در همان نامه هر چی کوشش کردم نشد معذرت خواهی کنم و یا اینکه دوست نداشتم حرفم را در همان نوشته اول بگویم ، گویا ابر و مه و خورشید به کمکم آمدند ، نشد که نشد ، باز هم نوشتم و در فایل های دیگر بحث های دیگری را هم به میان کشیدیم ، تا اینکه دل و زبانم یکی شد و از رخداد خوب و یا بد معذرت خواهی کردم ، آن هم با انبوهی از توضیحات کوچک و بزرگ.
هر کدام از فایل ها برای خودش حدیث مفصلی دارد. بعضی ها را با گلایه شروع می کردم و بعضی از فایل ها را هم از اوضاع و احوال کارهای روزانه و کش مکش هایی که در هر زندگی وجود دارد و خواهد داشت ، این را هم اضافه کنم ، ابتدای هر فایل با "سلام" شروع می شد و پایان هر کدام از نوشته ها شعری می داشت ، شعرها یا مکتوب بودند که از این و آن شاعر خوانده بودم و یا آنکه ، خواننده ای شعری خوب را خوانده بود.
تا آخر تابستان نوشتن و ارسال فایل ها ادامه داشت ، یک مقداری هم آنطرفتر تابستان همچنان نامه نویسی یکسویه ادامه داشت ؛ گویا محکوم باشی به نوشتن و یک سویی دیگر محکوم باشد به خواندن و جواب دادن شفاهی. تا اینکه یک روز به شماره فایل ها را نگاه کردم ، دیدم 24 عدد فایل حی و حاضر در جلوی چششم رژه می روند و من مانده بودم این همه را با کدام نیرو و با کدامین کشش نوشته ام. هر چند شماره فایل ها به سن و سال دوست من نرسید ، شاید 2 تا دیگر و یا 3 شمارگان دیگر نیاز بود ، هر چه بود این فایل را گاهی وقت ها می خواندم. گاهی شب ها و خصوصا آن زمان که اطرافم خلوت بود و صدایی موزیانه گوشم را نمی آزرد.
یکسویه گفتن ، یکطرفه حرف زدن و حتی نگاه کردم انسان را خسته می کند ، تو می مانی که کم گذاشتی و یا بد بوده ای که جوابی در خور نیافتی و ندیدی ، شاید هم این حرفها نبوده است. اما من می نوشتم ، هر نامه 5 صفحه و یا بیشتر می شد و با این حال حتی یک خط دریافت نکردم که نکردم ، من فقط حرف شنیدم و سخنی که در میان دیگر صداها می آمد و الان نیز در گوشم چیزی نمانده است ، با آنکه حرف شفاهی را باد و بادها می بردند ولی نوشته را نه. حال حرفهای دوست خوبم را ، از حافظه ام کمک می گیرم تا بدانم چه بوده و چه گفته شده – گاهی همه را به یاد می آورم و از اول تا آخر گوش می کنم.
چند شب قبل تمام نامه را دسته بندی کردم ، از شماره اول تا آخرین نوشته را. همه را پشت سر هم در فایلی دیگر چیدم ، چیزی نشد ، فقط 170 صفحه بعلاوه نیم صفحه دیگر که جای ماند تا نشان از دورانی باشد که دوستی در میان بوده و کشش نوشتن و ماندگار شدن روزگاری که گذشت و گذشته ای که در میان مکتوب ها ماندگار شد.
به حافظه کامیپوتر نمی توان اعتماد داشت ، به حافظه انسان دو پا هم همینطور ، چند سالی که از خاطره ها گذشت هر کس برای خود داستانی می سراید از یک واقعه ، بله آقا جان! آن ماجرا اینگونه بوده که من می گویم ، نه آن حرفها اشتباه است ، نه والا ، من راست راست می گویم و دیگران دروغ.
اما من ، از ترس حافظه دستگاهم و از ترس حافظه خودم همه را همین الان پرینت می کنم تا چیزی از میان نرود و یادم باشد و برایم بماند برای همیشه و همیشه های دورتر که خواهند آمد.
دوست ندارم حرفهایی که گفتم و حرفهایی که شنیدم از یادم رود. بخشی از یادم وجود دوستم هست ، بخشی خودم و بخشی مردمانی که در میان ما بودند و ما نیز در میان آنها زیسته ایم و نفس کشیدم و جفاها دیده ایم ، با این حال مکتوب ها بمانند بهتر از آن است که یادها بروند و فراموش شوند.
1
