شنبه 31 فروردین ماه سال 1387
مرحله دوم مجلس هشتم ، شروع می شود

جمعه همین هفته ، انتخابات مجلس هشتم در دور دوم را در پیش رو داریم. انتخاباتی که میزان مشارکت در آن بسیار پایین بوده است ، آنچنان بوده که بسیاری از آگاهان اعلام خطر کردند و این روند ادامه دارد. در این خصوص در حال حاضر نمی توان محکم سخن گفت چرا که هنوز مستندات آماری و قابل استناد در دسترس نیست ، اما ، با این وجود می توان میزان مشارکت بالا و یا پایین شهروندان را برای نظامی که همیشه به کمیت ها اهمیت می داده را در نظر داشت و نظاره گر روزهای آینده شد.

درباره مجلس هشتم حرف و حدیث بسیاری هست و خواهد بود. چرا که میزان بالای مشارکت در دوره های قبلی نشانه هایی بود برای همبستگی مردم با نظام و حال این نشانه ها در هر دوره و بدلایل مختلف کمتر و کمتر از قبل می شود.

مجلس هشتم شاید قوی باشد و یا ضعیف ، اما هرچه هست این مجلس در شرایطی شکل می گیرد که پای نیروهای نظامی به عرصه قانون گذاری-سیاست باز شده است ، هر چند این نفوذ در دوره های قبلی هم بوده ، اما در مجلس هفتم بیشتر نشان داده شد و حال نیز بدون مخفی کردن پیشینه اجرایی و نظامی ، نظامی ها سخن از درجه های خود می گویند و همزمان در انتخابات شرکت می کنند و رای جمع می کنند.

جنرال ها درجه های خود را در خانه گذاشته اند و لباس شخصی به تن می کنند ولی هیچ وقت خوی نظامی گری را از خویش دور نمی کنند. تجربه های قبلی حکایت از این ماجرا دارد. البته ، مگر آنکه کسی باشد مانند محسن رضایی ، که می داند میدان سیاست چگونه است و می بایست که بازی را پیش برد و کی سکوت کرد و منتظر فرصت ها شد.

مجلس هشتم می تواند بسیاری از کاستی هایی را که دولت نهم ایجاد کرده را رفع نماید ، البته اگر بخواهد راهی دیگر را برود و همانند مجلس قبلی عمل نکند. هر چه هست ، باید منتظر ماند تا روزهای آینده از راه رسد و مجلس هشتم شکل بگیرد. 

جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
در ستایش زن بد حجاب

اشاره: شعر زیر را در وب سایت ایران امروز خواندم|+|. از شما چه پنهان ؛‌ نوع نگاه را نمی پسندم و برایم جالب نیست. در این زمانه به جای آنکه از آنسوی بام به این سو بیفتیم ، بهتر است دور از جنجال و هیاهو نظر خود را بیان کنیم ؛ این چنین نگاه ها راهی به جایی نخواهد برد - بسیار زنانی را دیده ام که حجاب کامل داشته اند و در عین حال از هزاران زن دیگر که پوشش درستی نداشته اند دمکرات تر فکر و عمل می کردند. بهتر آن است که به شخصی توهین نکنیم و هم زمان به کسانی دیگر بخاطر نوع نگاه و یا نوع پوشش پر و بال ندهیم. دلیلی برای تند روی و کند روی به این شکل وجود ندارد. اگر در "ستایش زن بد حجاب" می نویسم ، آن روی چنین نوشته ای توهین به زن باحجاب خواهد بود. هر چند نگوییم و یا چنین فهمی را نداشته باشیم. به هر روی این نوع نگاه کردن جایی را برای متکثر دیدن انسان ها باقی نخواهد گذاشت.

ای سرو استوار
ای دخت نو شکفته‌ی ایران زخمگین
مژده‌رسان رهایی و خرمی
ای ریشه در نفس تند بامداد
بر تو درود باد.


بر تو درود باد
زیرا که تو
تن می‌زنی ز گورراهه‌ی تسلیم
فریاد می‌کشی که: « نه
من تن نمی‌دهم. »

بر تو درود باد
زیرا که تو
یاسای جهل و جنون را
با تارهای نمایان گیسوان
پامال می‌کنی
فردیت مدرن را
اثبات می‌کنی.

هر چند سالیان سال
شیخان محتسب (این راویان سوگ و مرگ و شهادت)
یا گزمگان شیخ‌گمارده
با تازیانه‌های خشم و خشونت
بر گرده‌هات کوفتند
رخسار زندگی‌نشان ترا
با تیغ و آتش تزویر و ارتجاع
خستند و سوختند
اما تو هم‌چنان
نستوه و سربلند بر پای ایستاده‌ای.

هر روز و شب
پژواک تندپوی صدایت
در کوی و شهر و دشت و بیابان
این سان ندا دهد:
« من زیست‌شیوه‌ی خود را
آهنگ و شعر و موسیقی و
رخت و راه را
خود بر گزیده‌ام

« هش‌دار!
سردار لشگر نادانی و جنون!
بود و نمود سنت پوسیده‌ی قرون!
بر چهره‌ام تپانچه (۱) بزن
بر پشت من بکوب با تازیانه‌ی دو شاخه‌ی دین و ستمگری
وادار کن مرا به توبه‌نویسی
اما من آن پرنده‌ی آبی‌نورد بال‌گشای‌ام که هیچگاه
سر خم نمی‌کنم.»

«فردا دوباره
ز نو، باز هم زنو
گیسوفشان و خرامان
پرواز می‌کنم
شور و نشاط و زندگی و مهر و عشق را
در کوه و کوی و برزن و شهر و سرای‌ها
فریاد می‌کنم
فردیت مدرن را
اثبات می‌کنم.»

ای سرو استوار
ای دخت بابک خون‌چهر (۲) و سربلند
ای از سلاله‌ی ستار (۳) و طاهره (۴)
ای غنچه‌ی نوید رهایی و رستگی
ای گیسویت نشان سرافرازی زنان
ای ریشه در نفس تند بامداد
بر تو درود باد.

پرویز مویدی
اسفند ۱۳۸۶
----------------------------------
۱. تپانچه به معنای سیلی است.
۲. بابک خرمدین ، «هنگامی که دست راستش را بریدند خون زخم بر رخ خود زد ... و گفت: نگران‌ام که خون از من برود و روی من زرد شود و پندارند که از مرگ هراسان‌ام.»
۳. ستار خان سردار ملی.
۴. طاهره قرت‌العین شیرزنی که نزدیک به ۱۶۰ سال پیش برای نخستین بار در ایران حجاب از چهره برگرفت.

جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
کلی راه هست و ...

۱- اول از همه ، از دوستان دور و نزدیک و از تمامی بچه هایی که برایم ایمیل ارسال کردند و سال نو را تبریک گفتند و تا همین الان پیامی از من دریافت نکردند ، معذرت خواهی می کنم. شرمنده روی شما هستم. بهانه نمی آورم ولی کارهایم اندکی آشفته شده بود و نمی توانستم به وبلاگ و جواب دادن به ایمیل هایم برسم. فقط معذرت خواهی مرا پذیرا باشید.

۲- نوشته های زیادی و فکرهای زیادی را در مغزم دارم و بخشی را نوشتم و بخشی دیگر را نه. اگر اتفاقی نیفتد ، از همین هفته کارهایم را بهتر از گذشته سامان می دهم و کارهای عقب افتاده را جبران می کنم. به هر روی این وبلاگ را باید بسازم. مانند روزهای گذشته و زمانی که خوب خوب تحرک داشتم.

۳- در اولین فرصت ظاهر وبلاگ را تغییر می دهم ، مانند ظاهر خودم که اسپرت شده است(!) و راحتتر از قبل لباس می پوشم. از شما چه پنهان ظاهر این وبلاگ کمی خسته ام کرده است. یک ظاهر خوب می یابم و بعد شروع به نوشتن می کنم.

۴- تمام بچه های خوب را دوست دارم ، دوستانی خوب و مهربان ، دورد فراوان به تمام شما.

دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387
خبرهای خوب ، از جنس دیگر

به امید روزهای خوب و خوبتر ، امسال سالی خوبی باید باشد. از همین آغاز پیداست. ماجرا از آنجا شروع شد که دختر همسایه ما روز اول عید مراسم نامزدی را با نشستی ساده به همراه خانواده خودش و خانواده داماد برگزار کرد و تمام شد و بنده راحت شدم ؛ واقعی واقعی خیلی راحت شدم! 

چند خانه آنطرفتر خانه ما ، همسایه ای قدیمی داریم که چند سالی به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردیم ، در این مدت نه آنها برای ما دردسر درست کردند و نه ما. خلاصه این رابطه تا همین دو سال قبل خوب بود و خوش ، تا اینکه پدر مهربان و دست و دلباز همسایه گفت: تو نمی خواهی ازدواج کنی؟ بنده هم که از دار و دنیا بی خبر هستم بار اول گفتم:نه! گویا ماجرا پایانی نداشت و وقت و بی وقت این سوال در حالت های مختلف پرسیده می شد. هر دفعه هم کلی دعده و وعید ، چنین می کنیم و چنان می شود و از این حرفها.

چند باری خودم را به کوچه علی چپ زدم ولی فایده ای نداشت. یکبار ، دو بار و... هر بار ماجرا یکجوری تکرار می شد. روز اول عید که صحنه خداحافظی داماد آینده با نیش بازش را دیدم ؛ من خیلی شادمان شدم! شاید به اندازه داماد آینده و شاید هم بیشتر. از این یکی راحت شدم. دیگر نه نگاه پدر و مادر دختر را شاهدم و نه پیام های تلفنی دختر و سوال های بی مورد و مسخره را.

الان نیز این دغدغه تمام شد و به پایان رسید. دیگر لازم نیست از آخر کوچه رد شوم و یا وقت هایی از خانه بیرون بروم که پدرش را در کوچه نبینم. به هر روی ، امید دارم زندگی خوبی را آغاز کنند و خوشبخت شوند. تنها کاری که می توانم انجام دهم همین است و نه چیزی بالاتر از این حرفها.

شنبه 3 فروردین ماه سال 1387
سالی نو آمد

سالی گذشت ، به خوبی به بدی ، ایام آمد و شد و ماند خاطره ها که در خاطر ما جای دارند ، سال 1386 رخت بربست و رفت و سالی جدید با بهار از راه آمد.

سال نو به تمام دوستان مبارک باد.