پنجشنبه 29 شهریور ماه سال 1386
سخن دوست ، نگاه دیگر
 نویسنده : |منشه امیر|

در گزارشهای روز گذشته آمده بود که سرکنسول ایران در تایلند که برای شناسائی اجساد مسافران ایرانی جان باخته در جریان سقوط هواپیمای مسافری در جزیره پوکت به آنجا آمده بود، از ماموران و کارشناسان اسرائیلی که برای شناسائی هویت مقتولین اسرائیلی آمده بودند برای شناسائی کشته شدگان ایرانی و ترتیب دادن انتقال پیکرهای آنها کمک خواست.
البته صفدر شفیعی (سرکنسول ایران در تایلند) تنها دیپلمات خارجی در پوکت نبود که از اسرائیلیان برای شناسائی قربانیان انفجار هواپیما درخواست کمک کرد. نمایندگان دیپلماتیک کشورهای اروپائی نیز از میزان آمادگی و نظم و سازماندهی ماموران اعزامی اسرائیل به پوکت شگفت زده بودند و از آنها کمک خواستند.
اسرائیل شوربختانه سالیان دراز است که هدف عملیات تروریستی و آدمکشی عربی و فلسطینی قرار می گیرد و از این نظر طبیعی است که برای شناسائی قربانیان حوادث غیر مترقبه و تخلیه آنان تجربیات بسیار زیادی دارد.
صفدر شفیعی در گفتگو با گزارشگران رادیوها و تلویزیونهای اسرائیلی که ابراز شگفتی کرده بودند از این که حکومت ایران از یک سو خواهان نابودی اسرائیل است و از سوی دیگر نماینده رسمی آن از اسرائیل کمک می طلبد، گفت: ما همه انسان هستیم و در این گونه موارد ایرانی و اسرائیلی ندارد و همه باید به یکدیگر کمک کنند.
اطمینان دارم که شفیعی این سخنان را از صمیم قلب گفت و صداقت از چهره او می بارید. ولی خدا می داند که وقتی این خبر به تهران برسد (که تا کنون رسیده) و در اختیار وزیر خارجه و دولت احمدی نژاد قرار گیرد، با این دیپلمات جوان و مسالمت جو چه خواهند کرد و او چه سرنوشتی خواهد داشت.
شفیعی گفت: همه انسان هستیم و همه باید در موارد مصیبت بار به هم کمک کنند.
راست می گوید، و خیلی راست می گوید.
همه باید به هم کمک کنند، همه انسان هستند. ولی این واقعیت تنها به موردی محدود نمی شود که فاجعه ای روی می دهد و همگان نیاز به کمک یکدیگر دارند.
انسانها، همه جا و همیشه و در همه موارد باید به یکدیگر کمک کنند!
اسرائیل هنگام وقوع زلزله مرگبار بم نیز پیشنهاد کرد به ایران یاری برساند. همانگونه که گفتیم، شوربختانه اسرائیل به علت ترور عربی و مصیبتهائی که با آنها روبرو بوده، در زمینه نجات آنانی که در زیر آوار مانده اند، تجربه بسیار زیاد دارد- تجربه ای که می تواند در نجات جان انسانها در دیگر کشورهای نیز موثر باشد.
ولی حکومت ایران، که جان ایرانیان برایش اهمیتی ندارد، این ابراز آمادگی اسرائیل را بی جواب گذاشت و به آن بی اعتنائی کرد – و این در حالی که دولت مسلمان ترکیه ابراز آمادگی مشابه اسرائیل را هنگام وقوع زلزله بزرگ در آن کشور با خرسندی و سپاس پذیرفت و اسرائیلیان جان چند نفر را نجات دادند.

در گزارشها خواندیم که یک ورزشکار ایرانی هنگام مسابقه با حریف گمنام خود از کشور دومینیکان عمدا خود را زخمی کرد تا برای خودداری از رویاروئی با رقیب اسرائیلی خود بهانه موجه داشته باشد و براساس قوانین بین المللی ورزش مجازات نشود و از ادامه بازیها محروم نشود.

خبرگزاری فارس در این رابطه چنین گزارش داد:

"بر این اساس، این فرنگی‌کار کرجی پس از شکست حریف گمنامی از دومنیکن، در دو تایم و نتایج 7 بر صفر و 3 بر صفر، از ناحیه دنده آسیب ‌دید تا از رویارویی با حریف بعدی که کشتی‌گیری از رژیم اشغالگر قدس بود، انصراف دهد".

در گذشته نیز بارها به ورزشکاران ایرانی دستور داده اند که از مسابقه با رقیبان اسرائیلی خودداری ورزند و به همین علت از ادامه مسابقات محروم شده اند، زیرا مقررات بین المللی ورزش این گونه رفتارهای سیاسی را بر نمی تابد.

اسرائیلیان و ایرانیان هیچ ستیزی با یکدیگر ندارند و تا هنگامی که جمهوری اسلامی در ایران به پا خاست، آنچه بود همه دوستی و همکاری بین دو کشور بود. به گفته آقای شفیعی، همه انسان هستند و همه باید با یکدیگر همکاری سازنده داشته باشند که به سود ملتها و جهانیان خواهد بود.
ببینیم بر سر صفدر شفیعی چه خواهند آورد.

پنجشنبه 29 شهریور ماه سال 1386
نگاهی به بازداشت هادی قابل...

چند روز قبل یکی از دوستان با ارسال پیام کوتاه خبر دستگیری هادی قابل را اعلام کرد|+|. از سویی خبر برایم تعجب آور بود و از طرفی نه! حالت دوگانه داشتم ، همان پیام را برای تعدادی دیگر از دوستان ارسال کردم. اما چرا فردی مانند هادی قابل و یا هم اندیشان وی می بایست دستگیر شوند؟

هادی قابل عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت است ، با آنکه در لباس روحانیت هست ولی دل در گرو کار سیاسی دارد و از این موضوع ابایی ندارد که با نظرات سیاسی و یا دینی وی مخالفت کنند. روحانیونی مانند وی بدلیل فعالیت سیاسی از نگاه دیگر روحانیون که برای خود مقام قدسی قایل هستند همیشه مورد نامهربانی قرار گرفته اند.

قابل تا جایی که وقت داشته باشد و انرژی در بدن  برای کار سیاسی فعالیت می کند و همین امر کسانی را ناراحت کرده بود. خصوصا بعد از مسافرت های کوتاه وی و برگزاری جلساتی در استان های کشور.

در واقع کسانی که فردی مانند قابل و یا دگر اندیشانی همانند وی را بازداشت می کنند سعی دارند فضا را بگونه ای پیش ببرند تا منتقد را مخالف تبدیل کنند و مخالف را به دشمن قسم خورده ، به زبانی دیگر سیکل معکوس اندیشه دولت خاتمی را می توان در این بازداشت ها و بازداشت های غیر قانونی دیگر مشاهده کرد.

این تحرکات و بازداشت نیروهای اصلاح طلب پیشرو در کشور فقط و فقط هزینه های کار سیاسی را در زمان فعلی افزایش می دهد و در نهایت دودش در چشمان کسانی می رود که در حال حاضر چوب به این آتش می ریزند.

پنجشنبه 29 شهریور ماه سال 1386
خیلی وقت نیست...

- نبود اینترنت در خانه سبب شده نتوانم وبلاگ به روزآوری کنم. گاهی وقت ها چیزهایی می نویسم ولی خودم می دانم این نوشته ها نه آن نوشته های چند وقت قبل است. از سویی بعد از فیلتر شدن وبلاگ خیلی دلم به نوشتن نمی رود.

- این روزها درگیر کار هم هستم. تا زمانی که کار خاصی را جهت کسب درآمد انتخاب نکرده باشی وقت آزاد زیاد داری ولی بعد از مشغول شدن به کار گاهی وقت هم کم می آوری. با این حال نه نوشتن تمام شده است و نه خواندن. در این چند روزه خواندن و نوشتن بیشتر از روزهای دیگر بوده است ، فقط وقت تایپ کردن ندارم.

- شاید تا چند روز دیگر یک سایت اینترنتی خوب راه اندازی کردیم. شاید حزبی باشد و یا اندکی آزادتر از دایره های محدود کننده حزبی. هر چه هست چنانچه راه اندازی شد لینک را در همین وبلاگ می گذارم.

جمعه 23 شهریور ماه سال 1386
وضع صنعت ایران...

چند روز قبل چند شماره از مجله "صنعت و پلاستیک" را می خواندم. نشریه ای خوب و پراطلاع درباره صنعت ایران و خصوصا بخش پلاستیک است. متاسفانه نشریه را تا کنون بر روی کیوسک مطبوعاتی ندیدم. این روزها بغیر از بخش مطالعاتی آزاد اگر گاهی وقت ها حوصله داشته باشم نشریاتی که درباره صنعت ایران و بخش های مختلف آن منتشر می شود را می خوانم.

متاسفانه در ایران نشریاتی که درباره فن و فن گرایی صنعتی و صنعت منتشر می شود با بودجه دولت است و نه متعلق به بخش خصوصی می باشد. این هم کمبودی است که حس می شود و علاقمندان به این امر در تلاش هستند تا صدای منتقدان بخش صنعت منتشر شود و انعکاس یابد.

مجله صنعت و پلاستیک خوشبختانه به بخش خصوصی وصل است و بودجه دولتی ندارد. نگاه منتقدانه خود را نگاه داشته و از دریچه ای واقع بینانه موضوعات را طرح و نقد می کند. تقریبا در این چند روزه متوجه شدم کشور ما در این زمینه و در خصوص صنعت پلاستیک نیز با مشکلاتی عدیده مواجه است و روز به روز وضع کسانی که در این زمینه به فعالیت مالی و تجاری مشغول هستند بد و بدتر از گذشته می شود. نمونه بارز چنین وضع بدی را می توان در گفتگو با اربابان این حرفه شنید و متوجه شد.

   قصه بد این بخش دست کمی از دیگر بخش های صنعتی ندارد. دولت ایران در حال باج دادن به کشور چین است ، در این ماجرا روشنفکر ایرانی به بخش سیاسی و جهانی آن توجه داشته و دارد ولی در تحلیل های خود پای مافع مالی دیگر کشورها را فاکتور می گیرد.

در ارتباط با صنعت پلاستیک کشور باید گفت ؛ مانند دیگر بخش های صنعت ؛ کفش - کیف - پوشاک و... جنس چینی سبب شده صنعتگر ایرانی با شکست مواجه شود و رو به نابودی برود.مسولان ایرانی بجای چاره اندیشی و یافتن راهی بهتر برای مردم ایران و صنعتگران آن دست در دست چینی ها داده اند و با وارد کردن میلیاردها کالای ناموغوب بازار ایرانی را به ورطه ورشکستگی کشانده اند.

دوشنبه 19 شهریور ماه سال 1386
دال مثل دل من و...

باز هم سلامی ، سلام به ...

سخن امروز و این وادی تکرار باشد و یا نباشد ، هزل باشد و یا قصه ای مکرر که بیان شده و بیان خواهد شد ، هر چه باشد سخن خودم است ، تلاشم این بود ، هست که حرف را بیان کنم ، سخنان من است برای دلم  و با دلم ، برای کسی دیگر که در من می زید و بوجودش آگاهم و دوست است ، بدون نیرنگ و کلک.

 دنیای امروز ما با دنیای دیروز آدمیانی که آمدند و کار کردند و رفتند تفاوتی ندارد ، دنیای ما نیز با کسانی که خواهند آمد و بر جای ما می نشینند تفاوت نخواهد داشت. دیروز ، با امروز و امروز با فردای ما انسان ها همانندی هایی دارد و خواهد داشت ، اگر نداشته باشد و زود بگسلد و برود همه نیست می شوند و نابود.

دنیا ظاهرش فرق کرده است ، ولی جوشش درونی خودش را از دست نداده و نخواهد داد ، تغیر و تغیر و تغیر ، بدون وقفه می رود و به جوشش همیشگی خود ادامه می دهد. مثل زندگی گل هایی که می رویند و می میرند ولی ما نمی دانیم کی و کجا آمدند و کی و کجا چشم بر هم نهادند و رفتند. مثل زندگی انسان های دیگر ، آنهایی که ندیدم و نخواهیم دید ، ولی زندگی آنها هم می جوشد و قلیان های خودش را دارد. فکر می کنیم ، خیلی چیزها ثابت است ولی تغیر می کند ، فقط به چشم ما نمی آید.

دل ، وادی ناهموار دل نیز چنین است. از سالها قبل می تپیده ، گوشه چشمی خواب شب را می روبوده و حال نیز چنین است. جوشش دل تجربی است ، ولی از تغییرات ظاهری گسترده تر و عمیق تر. شاید کمی تحرک و لرزش همین دل باشد که تغیرها را در روی نشان می دهد ، فقط مشکل آنجاست که ما این ها نمی بینیم ، فقط با گذشت زمان بودنش را باور می کنیم ولی باز هم انکار و انکار و انکار...

دنیایی که در هر ثانیه – دقیقه و ساعت هزاران خبر از گوشه و کنار جهان منتشر می شود و انسان ، همین انسان دوپا که با زبانی دیگر گویش می کند و فرهنگی دیگر دارد با انسان های آنطرف دنیا احساس هم کیشی می کند و آنان را دوست دارد و به آنان نفرت می ورزد و گاه با اشک آنان می گرید و گاه خنده سر می دهد ، بدون دلیل و فکر.

 فکر می کنم وقت کم است ، اگر بهتر گفته باشم ؛ فکر می کنم وقتم خیلی کم است و دنیا پرشتاب به پیش می رود و دالان های علم و ترقی را با سرعتی غیر قابل فهم می شکافد و به پیش می تازد – مانند یک سرعت مافوق تصور ما انسان های دو پا.

به ورق ها نگاه می کنم ، به کتاب های نخوانده و به کارهای نکرده و به دومین زبان یاد نگرفته ؛ هر چند گاهی دل خود خوش می کنم که بعضی از زبان های محلی را یاد گرفتم ولی تکلم نمی کنم! به کتاب های آموزشی زبان نگاهی می کنم و به سویی دیگر که چند کتاب در نوبت گذاشتم و به نوشته هایی نیمه کاره که با خودکاری بر روی میز رها شده اند و کسی جرات نزدیک شدن به آنها را ندارد. همه را نگاه می کنم و آهی می کشم از ته دل ، کی وقت می کنم ، نکند روزی رسد که من به این ها نرسم و این دوستان امروز در فردایی نباشند و دیگر هیچ چیز باقی نمانده نباشد؟

به خودم گوشزد می کنم – باشی ونباشی دنیا بوده و هست و خواهد بود. دنیا برای من و ما نمی ماند ، می رود و ادامه دارد ، شاید روزی و به یکباره ترمز کند و همه مسافران خویش را پیاده نماید ، آن روز را نه من می دانم و نه دیگران ، شاید ایستاد و یا با همین سرعت راه رفت و رفت. فقط می دانم چه باشم و چه نباشم و نباشیم دنیا بوده و خواهد بود.

راهی دیگر هم نیست ، خودم را دلداری می دهم ، من می دانم زبان دلم چیست ، با زبان خودش با خودش سخن می گویم و آرام می گیرد ، آرام آرام راه می آید و سر به راه می شود و حرفم  را گوش می کند. اگر گوش نکند ، خودش هم می داند روزها بد به شب می رسند و آفتاب دیرتر غروب می کند و خودش بهتر می داند غروب ها خسته و دلگیر می شود و اشک چشمش می ریزد. خودش اینها را می داند ، به من هم متذکر می شود ، تا مبادا اشکش بر گونه بغلتد و دلش خسته و شکسته ، همه کاری می کنم تا حرف دلم را گوش کنم و بفهمم ، به این حرفها پشت نمی کنم.

در این دنیای بودن ها و نبودن های زیاد و کم ، در این جهان بیکران انسان ها با همدیگر راست و درست  نیستند ، کوشش کنی تا دوستی را بیابی که دوستت باشد و نه سنگ پایت ، شاید هم نباشد و خودش را در آینده های دور دست نشان دهد که دوستت نبوده و دشمنت بود ، پس دل من با من هست و راست هست و درست و خوب ؛ یک رو و یک چهره ، همانی هست که هست.

تو روزهای رفته و یا روزهایی که قرار است از راه برسند ، با هم هستیم ، من و دلم. یک وقت هایی من خسته می شود و او مرا دلداری می دهد ، می گوید: رضا به همین سادگی جا زدی؟ نه ، حرفش خوب است ، گوش می کنم و راه می روم ، او می رود و من در پی اش می روم- گاه می دوم. اگر خسته شدم ، می نشینم و او نیز می نشیند ، اگر دلم گرفت برایش حرف می زنم. یک وقتی هم او وا می ماند. می گوید:خسته ام. صدایش را می شنوم ، مثل همان وقت هایی که او صدای مرا شنید و به کمکم آمد ، اگر خسته بود باهاش می نشینم تا کوله بار بر زمین نهد و جانی تازه بگیرد. اگر دلش پر بود کنارش چمباته می زنم و حرفش گوشم می کنم ، اگر هم خواست بگیرد دستش می گیرم و با هم اشک می ریزیم ، در سکوت می گوییم و اشک بر گونه جاری می کنیم تا نامحرمان به این دنیای راهی نداشته باشند.

در شادی و غم ، وقتی که از دیوارهای خانه و کاشانه ام و شهرم اندوه می بارد ، او شاد است و من غمگین. گاه او می خندد و من می گریم ، خنده های او اشک های من را تسکین می دهد و شادیهای من ، غم او را می کاهد. هر دو با هم هستیم ، گاه او شادی ام را به غم مبدل می کند و گاه من به یاری او می روم و دستش را در کوره راه های این بیابان لم یزرع و جاهای دیگر می گیرم و می برم به همراه خویش تا در این وادی نماند و نپوسد ، یادم باشد که هر دو نپوسیم و نمانیم.

شنیدن صدای تیک تیک ساعت ، شنیدن صدای بال زدن گنجشک ها و شنیدن هر صدای کوچکی که ندای بلند و هدفی بلند در خویش دارد گوش شنوا می خواهد ، صداهایی که نغمه کوتاه دارند در دل خویش هدف بلند دارند – مثل انسان هایی که با دل آرام و بی صدای خویش اشک ها ریخته اند ، به پهنای صورت خویش گریه کردند ولی هیچ کس نه صدای اشکشان شنید و نه گریه ای بر گونه های آنان یافت. آرام آرام درد خویش خوردند ، آرام آرام غم خود به خویش گفتند و دلشان گوش کرد و باز هم آرام آرام اشک در پی اشک بر چشم جاری کردند و باز هم کسی ندید و ندانست در دلشان چه آشوبی برپاست.

او ، به صدای من گوش می دهد و من به صدای او گوش می سپارم. هر دو تمرین شنیدن می کنیم تا روزی در شنیدن سخن دیگران در نمانیم. گوش می دهیم و آرام از کنار شنیدها رد می شویم ، باز هم گوش می دهیم تا یاد گرفته باشیم با همین حرفها و شنیدن ها باری از دوش کسی برداریم – باز هم باید شنید و شنید. به قدر توان بار برداریم ، نه خیال پروری کنیم و نه پر حرفی ، فقط می شنویم و گاه به تایید و یا همراهی کوتاه سخنانی می گوییم.

قبلا و یا قبلترها من با او بودم ، کنارم بود ولی حرفی میان من و او نیود. اگر حرفی بود نامفهوم بود – چقدر حرف می زد و می زدم ولی فهم میان او و من نبود و برقرار نمی شد ، گاه او مرا منکر می شد و گاه من او را بی خیال می شدم و به چشم نمی دیدم و به دل لمس نمی کردم ، کوتاه گفته باشم ، از کنار هم می گذشتیم با هزاران و صدها هزار اشاره و نشانه که نه می دیدم و نه می دید.اما... گذشت آن روزهای ناهمراهی ، گذشت آن ایام هجرت که میان من و او بود و حال نیست.

 او ساعت ها می نشست ، خسته و درمانده و من با شتاب می رفتم ، گاه من می ماندم و او می رفت ، می دانست و می دانستم همراه و همیاور هم نیستیم ولی زمانه من و او دراین دوران حالی دگر است ، با هم هستیم و در کنار هم نه جدا از یکدیگر.

کافی هست ، کمی به سکوت بگذرانی تا صدای دیگران را به دو گوش ظاهر و هزاران  گوش باطن و هزار بار شنید و دانست مردم چه می گویند و برای اطرافیان ما "دل خودشان" چه معنایی دارد. یکی دل را به دشمن می داند ، یکی دیگر منکر می شود و دنیای فیزیک را دل می گیرد و همه چیز را از زیر چتر دل بیرون می کند ، انسانی هم هست که وجودش را تایید می کند ولی سخنش را خوب در دهان می چرخاند و می گوید:می دانی که ، به فریب منجر می شود – خودت را می فریبی تا دیگری را فریب داده باشی و او هم خود را می فریب خواهد داد تا خود را از چاله به چاه بیندازند و تو را فریب دهد. حرف می زند و می گوید و اضافه سخن می راند و باز هم بیان می دارد:یعنی همش فریب است ، راستی و درستی در قدیم بوده ونه حالا ، دل امروز دل فریب دادن و فریب خوردن است و لاغیر.

دنیای دل برای آنها امر منفی است ، دنیای دل برای "زن" ها معنا دارد و "مردان بی ذات" راهی به داخل شدن و خروج از این دنیا ندارند ، خانم ها چنین سخن پراکنی می کنند. گمان می برند ، دل نیز دستوری است و فرمان بردار. خیال می کنند در این دنیا دل مرده و میرانده شده و دیگر زنده نمی شود ، از یاد می برند که روزی در تاریخ زندگی و روزهایی دیگر 5 ساعت در میدانی شلوغ خیره خیره به مردم نگاه می کردند تا بلکه گمشده ی خویش بیابند. آنوقت هم دلشان بوده ، ولی خودشان می گویند:ول کن ، فریب بوده ، باور کن فریب بوده...

نه نه نه ، این فریب و فریب بازی ها تمام می شود ، اینها فریب خویشتن خویش و خود می باشد – دل کارش کار دل است و نه دوز و کلک. تا کی می توان دورغ گفت و آفتاب را با رنگی خیالی نگاه کرد و نشان داد. دلی که با خودش صاف باشد ، راه بیاید و حرفت را در تنهایی و شلوغی گوش کند "دل" خودت است و در دستان توست و تو در دستان او هستی و چیزی بالاتر از این کلمات.

   1      2      3      >>