دال مثل دل من و...
باز هم سلامی ، سلام به ...
سخن امروز و این وادی تکرار باشد و یا نباشد ، هزل باشد و یا قصه ای مکرر که بیان شده و بیان خواهد شد ، هر چه باشد سخن خودم است ، تلاشم این بود ، هست که حرف را بیان کنم ، سخنان من است برای دلم و با دلم ، برای کسی دیگر که در من می زید و بوجودش آگاهم و دوست است ، بدون نیرنگ و کلک.
دنیای امروز ما با دنیای دیروز آدمیانی که آمدند و کار کردند و رفتند تفاوتی ندارد ، دنیای ما نیز با کسانی که خواهند آمد و بر جای ما می نشینند تفاوت نخواهد داشت. دیروز ، با امروز و امروز با فردای ما انسان ها همانندی هایی دارد و خواهد داشت ، اگر نداشته باشد و زود بگسلد و برود همه نیست می شوند و نابود.
دنیا ظاهرش فرق کرده است ، ولی جوشش درونی خودش را از دست نداده و نخواهد داد ، تغیر و تغیر و تغیر ، بدون وقفه می رود و به جوشش همیشگی خود ادامه می دهد. مثل زندگی گل هایی که می رویند و می میرند ولی ما نمی دانیم کی و کجا آمدند و کی و کجا چشم بر هم نهادند و رفتند. مثل زندگی انسان های دیگر ، آنهایی که ندیدم و نخواهیم دید ، ولی زندگی آنها هم می جوشد و قلیان های خودش را دارد. فکر می کنیم ، خیلی چیزها ثابت است ولی تغیر می کند ، فقط به چشم ما نمی آید.
دل ، وادی ناهموار دل نیز چنین است. از سالها قبل می تپیده ، گوشه چشمی خواب شب را می روبوده و حال نیز چنین است. جوشش دل تجربی است ، ولی از تغییرات ظاهری گسترده تر و عمیق تر. شاید کمی تحرک و لرزش همین دل باشد که تغیرها را در روی نشان می دهد ، فقط مشکل آنجاست که ما این ها نمی بینیم ، فقط با گذشت زمان بودنش را باور می کنیم ولی باز هم انکار و انکار و انکار...
دنیایی که در هر ثانیه – دقیقه و ساعت هزاران خبر از گوشه و کنار جهان منتشر می شود و انسان ، همین انسان دوپا که با زبانی دیگر گویش می کند و فرهنگی دیگر دارد با انسان های آنطرف دنیا احساس هم کیشی می کند و آنان را دوست دارد و به آنان نفرت می ورزد و گاه با اشک آنان می گرید و گاه خنده سر می دهد ، بدون دلیل و فکر.
فکر می کنم وقت کم است ، اگر بهتر گفته باشم ؛ فکر می کنم وقتم خیلی کم است و دنیا پرشتاب به پیش می رود و دالان های علم و ترقی را با سرعتی غیر قابل فهم می شکافد و به پیش می تازد – مانند یک سرعت مافوق تصور ما انسان های دو پا.
به ورق ها نگاه می کنم ، به کتاب های نخوانده و به کارهای نکرده و به دومین زبان یاد نگرفته ؛ هر چند گاهی دل خود خوش می کنم که بعضی از زبان های محلی را یاد گرفتم ولی تکلم نمی کنم! به کتاب های آموزشی زبان نگاهی می کنم و به سویی دیگر که چند کتاب در نوبت گذاشتم و به نوشته هایی نیمه کاره که با خودکاری بر روی میز رها شده اند و کسی جرات نزدیک شدن به آنها را ندارد. همه را نگاه می کنم و آهی می کشم از ته دل ، کی وقت می کنم ، نکند روزی رسد که من به این ها نرسم و این دوستان امروز در فردایی نباشند و دیگر هیچ چیز باقی نمانده نباشد؟
به خودم گوشزد می کنم – باشی ونباشی دنیا بوده و هست و خواهد بود. دنیا برای من و ما نمی ماند ، می رود و ادامه دارد ، شاید روزی و به یکباره ترمز کند و همه مسافران خویش را پیاده نماید ، آن روز را نه من می دانم و نه دیگران ، شاید ایستاد و یا با همین سرعت راه رفت و رفت. فقط می دانم چه باشم و چه نباشم و نباشیم دنیا بوده و خواهد بود.
راهی دیگر هم نیست ، خودم را دلداری می دهم ، من می دانم زبان دلم چیست ، با زبان خودش با خودش سخن می گویم و آرام می گیرد ، آرام آرام راه می آید و سر به راه می شود و حرفم را گوش می کند. اگر گوش نکند ، خودش هم می داند روزها بد به شب می رسند و آفتاب دیرتر غروب می کند و خودش بهتر می داند غروب ها خسته و دلگیر می شود و اشک چشمش می ریزد. خودش اینها را می داند ، به من هم متذکر می شود ، تا مبادا اشکش بر گونه بغلتد و دلش خسته و شکسته ، همه کاری می کنم تا حرف دلم را گوش کنم و بفهمم ، به این حرفها پشت نمی کنم.
در این دنیای بودن ها و نبودن های زیاد و کم ، در این جهان بیکران انسان ها با همدیگر راست و درست نیستند ، کوشش کنی تا دوستی را بیابی که دوستت باشد و نه سنگ پایت ، شاید هم نباشد و خودش را در آینده های دور دست نشان دهد که دوستت نبوده و دشمنت بود ، پس دل من با من هست و راست هست و درست و خوب ؛ یک رو و یک چهره ، همانی هست که هست.
تو روزهای رفته و یا روزهایی که قرار است از راه برسند ، با هم هستیم ، من و دلم. یک وقت هایی من خسته می شود و او مرا دلداری می دهد ، می گوید: رضا به همین سادگی جا زدی؟ نه ، حرفش خوب است ، گوش می کنم و راه می روم ، او می رود و من در پی اش می روم- گاه می دوم. اگر خسته شدم ، می نشینم و او نیز می نشیند ، اگر دلم گرفت برایش حرف می زنم. یک وقتی هم او وا می ماند. می گوید:خسته ام. صدایش را می شنوم ، مثل همان وقت هایی که او صدای مرا شنید و به کمکم آمد ، اگر خسته بود باهاش می نشینم تا کوله بار بر زمین نهد و جانی تازه بگیرد. اگر دلش پر بود کنارش چمباته می زنم و حرفش گوشم می کنم ، اگر هم خواست بگیرد دستش می گیرم و با هم اشک می ریزیم ، در سکوت می گوییم و اشک بر گونه جاری می کنیم تا نامحرمان به این دنیای راهی نداشته باشند.
در شادی و غم ، وقتی که از دیوارهای خانه و کاشانه ام و شهرم اندوه می بارد ، او شاد است و من غمگین. گاه او می خندد و من می گریم ، خنده های او اشک های من را تسکین می دهد و شادیهای من ، غم او را می کاهد. هر دو با هم هستیم ، گاه او شادی ام را به غم مبدل می کند و گاه من به یاری او می روم و دستش را در کوره راه های این بیابان لم یزرع و جاهای دیگر می گیرم و می برم به همراه خویش تا در این وادی نماند و نپوسد ، یادم باشد که هر دو نپوسیم و نمانیم.
شنیدن صدای تیک تیک ساعت ، شنیدن صدای بال زدن گنجشک ها و شنیدن هر صدای کوچکی که ندای بلند و هدفی بلند در خویش دارد گوش شنوا می خواهد ، صداهایی که نغمه کوتاه دارند در دل خویش هدف بلند دارند – مثل انسان هایی که با دل آرام و بی صدای خویش اشک ها ریخته اند ، به پهنای صورت خویش گریه کردند ولی هیچ کس نه صدای اشکشان شنید و نه گریه ای بر گونه های آنان یافت. آرام آرام درد خویش خوردند ، آرام آرام غم خود به خویش گفتند و دلشان گوش کرد و باز هم آرام آرام اشک در پی اشک بر چشم جاری کردند و باز هم کسی ندید و ندانست در دلشان چه آشوبی برپاست.
او ، به صدای من گوش می دهد و من به صدای او گوش می سپارم. هر دو تمرین شنیدن می کنیم تا روزی در شنیدن سخن دیگران در نمانیم. گوش می دهیم و آرام از کنار شنیدها رد می شویم ، باز هم گوش می دهیم تا یاد گرفته باشیم با همین حرفها و شنیدن ها باری از دوش کسی برداریم – باز هم باید شنید و شنید. به قدر توان بار برداریم ، نه خیال پروری کنیم و نه پر حرفی ، فقط می شنویم و گاه به تایید و یا همراهی کوتاه سخنانی می گوییم.
قبلا و یا قبلترها من با او بودم ، کنارم بود ولی حرفی میان من و او نیود. اگر حرفی بود نامفهوم بود – چقدر حرف می زد و می زدم ولی فهم میان او و من نبود و برقرار نمی شد ، گاه او مرا منکر می شد و گاه من او را بی خیال می شدم و به چشم نمی دیدم و به دل لمس نمی کردم ، کوتاه گفته باشم ، از کنار هم می گذشتیم با هزاران و صدها هزار اشاره و نشانه که نه می دیدم و نه می دید.اما... گذشت آن روزهای ناهمراهی ، گذشت آن ایام هجرت که میان من و او بود و حال نیست.
او ساعت ها می نشست ، خسته و درمانده و من با شتاب می رفتم ، گاه من می ماندم و او می رفت ، می دانست و می دانستم همراه و همیاور هم نیستیم ولی زمانه من و او دراین دوران حالی دگر است ، با هم هستیم و در کنار هم نه جدا از یکدیگر.
کافی هست ، کمی به سکوت بگذرانی تا صدای دیگران را به دو گوش ظاهر و هزاران گوش باطن و هزار بار شنید و دانست مردم چه می گویند و برای اطرافیان ما "دل خودشان" چه معنایی دارد. یکی دل را به دشمن می داند ، یکی دیگر منکر می شود و دنیای فیزیک را دل می گیرد و همه چیز را از زیر چتر دل بیرون می کند ، انسانی هم هست که وجودش را تایید می کند ولی سخنش را خوب در دهان می چرخاند و می گوید:می دانی که ، به فریب منجر می شود – خودت را می فریبی تا دیگری را فریب داده باشی و او هم خود را می فریب خواهد داد تا خود را از چاله به چاه بیندازند و تو را فریب دهد. حرف می زند و می گوید و اضافه سخن می راند و باز هم بیان می دارد:یعنی همش فریب است ، راستی و درستی در قدیم بوده ونه حالا ، دل امروز دل فریب دادن و فریب خوردن است و لاغیر.
دنیای دل برای آنها امر منفی است ، دنیای دل برای "زن" ها معنا دارد و "مردان بی ذات" راهی به داخل شدن و خروج از این دنیا ندارند ، خانم ها چنین سخن پراکنی می کنند. گمان می برند ، دل نیز دستوری است و فرمان بردار. خیال می کنند در این دنیا دل مرده و میرانده شده و دیگر زنده نمی شود ، از یاد می برند که روزی در تاریخ زندگی و روزهایی دیگر 5 ساعت در میدانی شلوغ خیره خیره به مردم نگاه می کردند تا بلکه گمشده ی خویش بیابند. آنوقت هم دلشان بوده ، ولی خودشان می گویند:ول کن ، فریب بوده ، باور کن فریب بوده...
نه نه نه ، این فریب و فریب بازی ها تمام می شود ، اینها فریب خویشتن خویش و خود می باشد – دل کارش کار دل است و نه دوز و کلک. تا کی می توان دورغ گفت و آفتاب را با رنگی خیالی نگاه کرد و نشان داد. دلی که با خودش صاف باشد ، راه بیاید و حرفت را در تنهایی و شلوغی گوش کند "دل" خودت است و در دستان توست و تو در دستان او هستی و چیزی بالاتر از این کلمات.